« زمستان »
زمستان که می شود
درختها،
به احترام مرگ برگ هایشان
سکوت می کنند.
« دانه »
دانه می رود
در دهان خاک
ریشه می کند
در میان خاک
خاک، بر سرش
سقف میزند
پوست از سرِ
دانه می کند
از دهان خاک
اسم گل پرید
از دل زمین
دانه قد کشید
«خاله بازی»
من مثل مادر
پیمان پدرشد
ریحانه دختر
زهرا پسرشد
مثل همیشه
موهای زهرا
کوتاه کوتاه
مثل پسرها
زهرا دلش خواست
دختر بماند
چادر بپوشد
قرآن بخواند
امروز دیدم
در خاله بازی
پوشیده بر سر
چادر نمازی
**********************************
...ویک کار قدیمی (۸۲)
« خاله بازی »
آنروزها من
شش ساله بودم
ریحانه بچه
من خاله بودم
در سفره ام بود
نوشابه دوغی
فنجان و قوری
چای دروغی
رفتن به بازار
پول خیالی
ماشین خریدن
با ده ریالی
ای کاش امروز
شش ساله بودم
در خاله بازی
من خاله بودم

