آسمان ،
محو تماشای خودش توی آب
ماهیان،
در ته دریاچه خواب
ناگهان
يك نفر
سنگ بزرگي به دل آب زد
آسمان،
عكس خودش را نديد
خواب همه ماهيان
از سر آنها پريد!
" برگ های کاغذی "
برگ های کاغذی
از میان شاخه ها
باز پر کشیده اند
*
در حیاط مدرسه
توی کیف بچه ها
باز سر کشیده اند
***
خش خش صدایشان
توی کیف بچه ها
بوی قلقلک گرفت
*
خنده روی لب نشست
لای دفتر کلاس
عطر شاپرک گرفت
***
یک صدای آشنا
در حیاط مدرسه
بر دل زمین نشست
*
ماه مهر آمده
زیر مشق بچه ها
مهر آفرین نشست
خسته ام
خسته از نگاه های سرد و سخت
قیل و قال فکر های لال
قلب های آهنی
خسته از خودم که نیستم میانتان
از سکوت چشم های بی خیالتان
از تمام خاطرات و خوابها
برگ برگ این کتابها
از خودم که در خودم تنیده ام
از تمام بودن و نبودنم
خسته ام ،
بریده ام !
سخت نیست ،
باید از خودم جدا شوم!
دلم می خواهد امشب کمی باران بگیرد
خدا تکلیف بر ابر کمی آسان بگیرد
دلم می خواهد آن ابر دوباره گل بکارد
به دست مهربانش زمین سامان بگیرد
یکی بر ذهن صحرا کمی گندم بکارد
لب خشکیده ی او دوباره جان بگیرد
*
همیشه بوی گندم میان دفترم بود
یکی سرمشق ها را برایم نان بگیرد !

