سلام
ديشب در يكي از سررسيد هاي قديمي ام داستاني از زمان نوجواني ام خواندم زماني كه به كانون پرورش كودكان و نوجوانان مي رفتم . اين داستان - يا شايد متن ادبي - در جشنواره نيايش دركرمانشاه مقام آورد حدود 5 – 6 سال پيش . كلي خاطره هاي رنگ و وارنگ در ذهنم نقش بست . دلم براي نوجواني ام ، براي كودكي ام ، براي خودم تنگ شده ...
" سلام خدا ، دوستت دارم "
سلام خدا خوبي ؟ دلم ميخواهد زودتر ببينمت . مامان مي گويد چند روز ديگر مي آيي خانه مان . نميدانم چه شكلي هستي ! مامان ميگويد شبيه مني ولي من فكر ميكنم چشمانت آبي اند شبيه آسمان و موهايت هم طلايي اند مثل عروسك دوستم مينا . راستي امروز دو تا بيست گرفتم ! خانممان دو بار مهر هزار آفرين برايم زد و مامان برايم مداد رنگي گرفت خواستي بيايي برايم دو تا ستاره بياور تا آنها را كنار مهر هزار آفرينم بچسبانم . امروز رفتيم برايت هواپيما خريديم . مامان مي گويد با هواپيما زودتر مي رسي ! مي گويد اسمت را مي خواهيم بگذاريم " يزدان" . مي گويد يزدان يعني خدا ! دوست دارم خدا صدايت بزنم . مامان مي گويد خدا دوستم دارد ، تو هم از طرف من به خدا بگو : دوستت دارم !
ماشین بابا
بی احتیاط است
جایش همیشه
توی حیاط است
با يك دوچرخه
كرده تصادف
بالاي چشمش
كرده كمي پف
چون كه ندارد
دفترچه بيمه
مامور كرده
آن را جريمه
درختم در حياط است
تني يخ كرده دارد
دوباره زير برف است
ولي چتري ندارد
به روي شانه ي او
صفي گنجشك آمد
تن خشكيده اش را
كمي لرزاند و خم كرد
گل گنجشك روئيد
دوباره روي شاخه
درختم برفها را
تكاند از روي شانه
آسمان ،
محو تماشای خودش توی آب
ماهیان،
در ته دریاچه خواب
ناگهان
يك نفر
سنگ بزرگي به دل آب زد
آسمان،
عكس خودش را نديد
خواب همه ماهيان
از سر آنها پريد!

